باقی هم اگر بگذارند
بقای عمر تو باد زیبایی!
دور دهان تو
پروانه ای اگر بچرخد
چه میکند باران "بیهار "
از شکوفه ی رژهایت.
دوربین را بردار
بگذار اخمهای این گیلاس لب نخورده
گره گشوده بیفتد.
خواه بدون عینک و
خواه بدون زمین چمن
تنها کلاه سرم باشد
کافی است تا بخواهم
توپ شانس خودم را
بندازم به چاله ی اتشفشانی
که اون ور این جغرافیا قایم شده است.
جایزه ی گلف رامن می برم
خواه با تی شرت روشن و
شلوارک راه راه وکفش light land
خواه با همکاری خداوند.
جایزه ی گلف را من می برم
تنها نماینده ی آسمان این ور مدیترانه ی شرقی.
زنم می گوید
جمع کن بابا
این قرتی بازیها
مال بچه های نئواورلئان
است و اوکلاهاما
جایزه ی گلف را
به رقیبم هدیه می دهم.
انجیری به دهانم بگذار
وترانه ای بر لب هام .
رخوت دانستن را
به حافظه ای می سپرم
که به کبریت شادمانی ام
گر می گیرد.
گفتم که عیش آه!نه این هم بهانه ایست اصلا قبول کن که از ابنای ماتمیم
گفتند سیب سرخ بشارت نصیبتان یعنی که طفل وسوسه های دمادمیم
دیدی که آیه های رسولان تبر شدند وقتی که عشق اذن به ما داد محرمیم
دیدی خدا که عمر عزیزش دراز باد حتا نخواست باز ببیند که آدمیم
نسیان وزید و خاطره هامان شتک زدند توفان گرفت و باورمان شد که یک دمیم
مسموم شدبهشت از این سر به زیرها ما بچه های سر به هوای جهنمیم
